قطره
گام زدم ز گام او / باغ شدم ز ورد او / لاف زدم ز جام او / عشق چه گفت، نام او
من زن هستم
می گویند، مرا آفریدند از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم
حوایم نامیدند، یعنی زندگی تا در کنار آدم یعنی انسان، همراه و هم صدایش باشم
نسل انسان زاده منست
من حوا، فریب خوردۀ شیطان و می گویند، که درد و زجر انسان هم زاده منست، شاید
گناه من باشد، شاید هم از فرشته ای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی
گرفت و فریبم داد مثل همه که فریبم می دهند.
ابراهیم زادۀ من بود و اسماعیل پروردۀ من. گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که
موسی را در دامنش پرورید، گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش
نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند.
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم، زن لوط و زن ابولهب و زن نوح،
ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند گاه
به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند، گاه زندانیم کردند
و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه نفس
و خواهش هایم کردند.
من مادر نسل انسان ام، من حوایم، زلیخایم، مریمم، خدیجه ام و فاطمه ام
من درست همانند رنگین کمان رنگ هایی دارم روشن و تیره و حوا مثل توست ای
آدم اختلاطی از خوب و بد و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید.
آدمیان جاودان میشدند، اگر در مییافتند که از یک آغازند؛ و به یک پایان خواهند رفت.
که در عبور از این یگانه راه، یکدگر را ببینند و ویران نکنند! که به هم عشق هدیه دهند!
آنگاه زمین سپید میگشت از رنگ صلح و آبی آسمان درخششی بس عظیم مییافت.
آه! آدمیان جاوید میشدند، اگر در مییافتند .........

به نام او که هر چه دارم از اوست و هرچه ندارم مصلحت اوست ![]()
بندگی را آغازیست به بلندای عشق و به وسعت عرفان .........
خدایا! تو را می خوانم و تو را با تمام وجود میخواهم .........
خدایا! این چه سری ست که عاشقان از راز و نیاز و سوز و گداز یک لحظه خسته نمی شوند؟
دلم در پرده است، نفسم معیوب و عقلم مغلوب. با چه اسمی تو را صدا بزنم؟ با کدام کلمه؟
ای ژاله های صبحدمان، ای قطره ها و ای اشک ها بیایید، بیایید و آتش سینه را خاموش کنید؛
ببارید و مرهمی بر دل های سوخته عاشقان باشید.
خدایا! وقتی در تنهائی غرق می شوم یادم می رود راه قصر آرزوهایم کدام است
و دهکده رویاهایم پشت کدام کوه پنهان ؟
وقتی تنهائی به سویم دست دراز می کند، دلم میخواهد چشماهایم را ببندم تا خیالم منظره
رویاهایم را پشت پلکهایم نقاشی کند. وقتی تنهائی به سراغم می آید دلم برای قاصدک هایی
که پشت شیشه مانده اند می سوزد. دلم برای تنهائی ها می سوزد ........
بازمانده کدام قافله ام، کجای زمین ایستاده ام و کجای زمان جا مانده ام.........
خدای من ! سینه ام را بگشای و گره از زبانم باز و کارم را آسان کن؛ ![]()
ای مهربان ! خوشا دمی که در تو گمم، فاصله ها از میان رفته اند و گویی در آغوش توام
اما ای سبزتریرین منجی دلها و ای عابر کوچه های بی کسی، در این خزان سکوت و در این
برهوت غم، قدم در چشمان منتظرانت گذار که همیشه چشمانشان تمام وجودت را زمزمه
می کنند و تا رسیدن آن جمعه موعود نگاه عاشقشان در مسیر راهت قربانی می شود. ![]()
( تقدیم به تمام دوستای خوبم
)
برایت شوق آرزو میکنم و آرامش، رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور
برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی آنچه را که باید دوست بداری و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی و آرزومندم بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
امیدوارم زندگی با تو با مهربان باشد و امیدوارم به هر چه آرزو داشتی برسی
و برایت خوشی آرزو می کنم و خوشبختی.
برایت عشق آرزو می کنم و آرزو میکنم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو
عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد و در تنهاییت تنها نمانی.
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کار
ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد
درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
آرزو دارم وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی و بسان قاصدک ها، با
پیامی نور امیدی بتابانی و همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی چون دریا پاک و زلال.
و برایت آرزو دارم هیچ گاه غمگین نباشی و اگر غمگینی، در سحرگاهان دل
خسته ات گم شود و پیدا شوی در او، و دو دستت را پرکنی از حاجت و با او
بگویی: بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست.
خدایا ! از تو سپاسگذارم ![]()
آنگاه که از همه کس و همه چیز ناامید شدم تو بودی که چشمه های امید را در سراسر
وجودم فوران دادی و آنگاه که در بی کسی هایم یاد تو آرامم کرد و عطر حضورت
آرامشم داد و عشق بی مثالت را نثارم کردی و مهربانیهایت را به من ارزانی دادی
خدایا ! از تو ممنونم
برای آن زمان که کسی دلم را می شکند تکه های آن را تو به هم می چسبانی و در
تنهایی ها و دلتنگی هایم همه کسم می شوی و آن زمانکه هق هق گریه هایم را
تنها تو می شنوی و اشکهایم تنها با یاد تو پاک می شود و آن زمان که
نفس های یخ زده ام را حرارت می دهی و روح و جانم را زنده می کنی
و به من می فهمانی آنچه را که نمی فهمم.
خدایا !
اگر دری را از روی جهالت و نادانی بستم آنرا برایم باز کن و مرا دوباره فرا بخوان
و اگر افکار و عقایدم در مسیر حق است کمکم کن تا نلغزد و توانم ده از بداندیشان
نهراسم و یاری ام ده که هیچ گاه نعمت های تو را فراموش نکنم. ![]()
اما خدایا !
در آن جمعه ی موعود که نوری از مشرق ظهور می کند و نسیم مهر گستر آن تکسوار
عشق شروع به وزیدن می کند و آن هنگام که با طنین تکبیر جاودانه اش، یاران
عاشقش را به سوی خود میطلبد ما را نیز از پیروان آن منجی قرار بده.
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران می کردند.
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند.
اگر مرگ نبود، همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود،
ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید ...
اگر ساعت ها نبودند، آزادتر بودیم… با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و
هر عادت مکرر را میان بیست و چهار زندان حبس نمی کردیم.
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای
یک سفره، سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.
اگر دروغ رنگ داشت، هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی
که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من
به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و ما پیمانه هایمان را شبهای
مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم.
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش .
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند٬ ولی شریف و درستکار باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند٬ ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند٬ ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.
(دکترشریعتی)

یکی با خنده آمد از پس راه
یکی با گریه ای مغموم گم شد
در این آشفته بازار هیاهو
حقیقت تلخ ونامعلوم گم شد
دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری نه بیداری، نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم وشکستیم، به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ، نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاری است دنیا، عجب بیهوده تکراری است دنیا
چه رنجی از محبتها کشیدیم، برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در آن همه چشم، ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحلها ندیدند، به دوش خستگان باری است دنیا
مرا در موج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداری است دنیا
عجب آشفته بازاری است دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست، عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانیست دنیا، عجب دریای طوفانیست دنیا
(اردلان سرافراز)

صحبت يك سوسك با خدا...
گفت : کسی دوستم نداره. می دونی که چه قدر سخته،
این که کسی دوستت نداشته باشه ؟ ![]()
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …خدا هیچ نگفت .
گفت: به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم.
دنیا را کثیف می کنم. آدم هات از من می ترسند. مرا می کشند. برای اینکه زشتم.
زشتی جرم من است
. خدا هیچ نگفت.
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها.
مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست.
اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشواره . دوست داشتن،
کاری ست آموختنی و همه کس، رنج آموختن را نمی برد.
ببخش کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مؤمن نیست ، زیرا که هنوز
دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مؤمن دوست می دارد.
همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های
مؤمن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست در این دایره.
هر چه که هست، نیکوست . آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود .
شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش.
بال هایت را بازکن و بیا.
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست. ![]()
_________________________________________
این داستانک رو یکی از دوستان واسم فرستاده بود چون دیدم قشنگه بعنوان یه آپ گذاشتمش.
نژاد بشر همانند پرندهاي است و زن و مرد شبیه دوبال آن که نبود هریک بی معناست.
و زن معیار و ریشه ی زندگی است، چرا که زندگی ساز و زندگی بخش است و زیستن بی
او ممکن نیست. هستی زن بخشنده و مهربان است به ویژه اگر زن ایرانی باشد .
بانوی ایرانی یاوری مهربان و دوستی ماندگاری است. برای فرزندش مادری است دلسوز و برای
همسرش است یار وفادار.
زن ایرانی با همسرش نه تنها همسر است بلکه همدوش، همراه، همدل و هم زبان است و تکیه گاهی
است چاره ساز که گره های زندگی را با سر انگشتان مهربانش از هم می گشاید و حتی هنگام خطر
جسورانه روبروی آن می ایستد و برای خانواده اش پناهگاهی سرشار از امنیت و عاطفه می شود.
او با کودک خود کودک می شود برایش لالایی های عاشقانه می خواند، در زیر و بم این لالایی ها با او
درد دل می کند، پا به پای او بزرگ می شود و آرمان های او را در وسعت قلب آرزومندش جای می دهد.
ای بانوی ایرانی تو عشق را می شناسی و راز وارگی های روان را می دانی و در پیچ و خم های
زندگی پیشرو می شوی و مانند چلچراغی می مانی که تاریکی ها را می شکافد و تنگناها را به
دشت های بی دریغ بدل می کند و غیر این نیست که علت وجود زن، علت وجود بشر است.
چه آنهایی که تو را متهم به حماقت، ضعیف بودن و ... میکنند و چه آنهایی که دفاع از حقوق تو را
پله های به ظاهر پیشرفت خود کرده اند، هیچگاه مقام و ارزش تو را درک نکردند.
تو نشان دادی که علم و ایمان و اراده ات چه والاست که می توانی پیشانی بر پیشانی خورشید بسایی
و چه زیبا عشق را بیافرینی.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی و من شاید کمر شکسته ترین بودم
اگر همه سکه داشتند، دلها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر کنار خیابان خواب
گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی سکه اش را نثار او کند.
اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت
اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان
نگاه های گه گاهمان جستجو نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم .
اگر عشق ارتفاع داشت، من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود
نمی کردی آن گاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی .
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم ؟؟!
کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم ؟
چگونه لحظه های تلخ را تاب می آوردیم ؟
آری بی گمان پیش تر از این ها مرده بودیم.
(دکتر علی شریعتی)

آه خدایا
میخواهم درد و غم مرا بسوزاند در حالیکه به عرفان من بیفزاید.
نمی خواهم نماز بخوانم ولی غرور زهد مرا برباید. نمی خواهم جزء مومنین باشم ولی تعصب
خشک جلوی چشم مرا بگیرد. نمی خواهم قدرت داشته باشم ولی ظلم و ستم کنم.
این قلب من است بشکاف و ببین- ببین که سرتاپا میسوزم- و از سوختن لذت میبرم.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد. خدایا مرا از
بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای ترا مشاهده کنم.
خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می جوشد، می لرزد، می سوزد و خاکستر
می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک
ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن
سرچشمه بگیرد.
در صحنه عالم، هنگامی که مورد آزمایش عشق و عاشقی قرار میگیرم آرزو دارم فقط تو
شاهد من باشی، فقط تو رقص مرا در قربانگاه عشق نظاره کنی.
خدایا بگذار خودخواهی و مصلحت طلبی را ابراهیم وار در کعبه فداکاری قربانی کنیم بگذار
غرور تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهیم. بگذار از جاذبه های
مادی خود را آزاد کنیم و سبک بر بال های روح بنشینیم و به معراج آسمانها صعود کنیم.

| Design By : Pars Skin |

